سفارش تبلیغ
صبا ویژن

یاوران کتاب

 

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که

               همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته می خزید، دشوار و کــّند؛ و دورها همیشه دور بود.        

 سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.

پرنده ای درآسمان پر زد، سبک ؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت: «این عدل نیست.کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچ گاه نمی رسم، هیچ گاه.» و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت: « نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هربار که می روی رسیده ای. و باور کن آن چه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛ پاره ای از مرا. »

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: « رفتن، حتی اگر اندکی؛ » و پاره ای از «او» را با عشق بر دوش کشید.

برگرفته  از کتاب : بالهایت را کجا جاگذاشتی؟ _ عرفان نظرآهاری