به نام ناظم نظم بیان
تقدیم به آنانی که می خوانند و می دانند و می خواهند که بدانند.
جماعت عشاق و دریا دل و گوهرنشان ، خیل عظیم علما و فضلا که به عصرخویش در می فشاندند و راه می نمودند و نسیم حیات بودند،
به وقت کوچ، همه ی علوم و یافته های خود به رقعه ای پیچاندند و رفتند!
نسیم روح افزای جانشان به سینه دفتری بنگاشتند و رفتند!
از دست تطاولگر روزگارنیز نهراسیدند و امانت به اهلش سپردند و رفتند!
ثروت عظیمی بود، پشتوانه فرهنگ و علوم، تمدن و هویت ملتی ریشه دار، امانت به گنجینه ای سپردند و کلید این گنجینه به من رسید....
آری من!
آخر من یک کتابدارم ، آمده ام که بمانم و امانت به صاحبش دهم و حافظ هویت این مرز و بوم باشم.
آمده ام که بازویی باشم برای فرزندان امروز، از سرمایه دیروزها بگویم و مهیای پذیرش امانتشان سازم.باید از فردا، دل آسوده باشم.
آمده ام تا به جهانیان ثابت کنم که سرزمینم ریشه ای به تنومندی یک درخت کهنسال دارد.
آمده ام تا موجودیتم را باخطی خوش در صفحه روزگار ماندگار سازم.
آمده ام تا زنده کنم خاطره حضورو خدمتم را برای آنانی که در پیچ و خم روزمرگیها مرا در لابلای خاطرات کهنه از یاد بردند.
بی گمان هیچ صاحب علم و درایتی یافت نمی شود که مدعی آن باشد حداقل در طول دوران پژوهش و علم اندوزی از خدمات کتابداری بهره نجسته و از این رهگذر گلی نچیده و خود را وام دار محبت کتابداری ندانسته باشد.
اگر از هر اندیشه ای سراغ بهترین دوست را گرفته باشی بدون تردید تورا به کتابخانه رهنمون خواههد نمود و از کتاب سخن می گوید. اما هیچ از کتاب پرسش نموده اید بهترین یار و یاورت کیست؟
اما من پرسیده ام..چگونه؟
آن هنگام که مهربانانه در قفسه های کتاب برایشان جا باز می نمودم.
زمانی که با ترمیم برگهایشان مرهمی می ساختم برای زخمشان.
گاهی که من نیز چون دیگران از لابه لای گلستانشان کسب علم می نمودم آن سان که گذشت زمان مرا نیز دایرالمعارفی کرد بی عنوان......
در موسم غربتشان من بودم که غبار از رخشان می زدودم و به همگان می شناساندم.
همان وقت بود که با زمزمه ای شیرین به گوشم نجوا سر می دادند که تو تو بهترین دوست منی.
اینک با شوقی که از شعف دیدن خطوط پرمغز کتابی سر می دهد و با افتخاری که امروز از این عنوان نصیب من گردیده با زمزمه ای شیرین در هر گوشی این نغمه می سرایم که من هر روز کتابخانه ام را مهیای قدومی می سازم که بر بال ملائک سوارند.
آخر من کتابخانه ام را باغستان پرگلی می دانم که نمی پژمرد و خود را باغبان آن.
امروز نیز برای تویی که می اندیشی امروز به خاطر تویی که رونق این باغستان آمال توست گرد هم جمع شده ایم . امروز آمده ایم تا اندیشه سبزی برای فرداهایت بسازیم.آمده ایم تا ثابت کنیم که هستی، اما نه آنگونه که دیگران می بینند بلکه تو بسیار عزیزتری و گرانقدرترتویی که کتاب در دستانت داری.
امروز هویت تو فقط و فقط از رهگذر مرور کتابی معنی می باد و من مصداقش را برایت آماده می کنم.خواهرم و برادرم این پیام هر کتابداریست: من منتظرت می مانم.، من همه ی پیک هایم را بسویت روانه می سازم تا بیایی..کجا؟
در کتابخانه ام ..تو هرجا که باشی در هر مسندی من منتظرت می مانم .این عهد و پیمانی است که همه کتابداران را پایبندش ساخته .....بیا و بخوان ...تا صاحبنظران بدانند:آموزه هایشان در تمام زمانها در افکار و اذهان باقی می ماند.
امروز...فردا....من هر روز منتظرت هستم این را بخاطر بسپار.